
"آلینا" اولین عضو کلوپ بود که من رو در شهرسن پطرزبورگ "مهمان نوازی" کرد. من همیشه خارجیها رو متقاعد میکنم که به ایران سفر کنن. "آلینا" هم متقاعد شده بود و بعد از یک سال اومد ایران. وقتی که داشتیم از موزه استاد فرشچیان دیدن می کردیم، فهمیدم که خود استاد فرشچیان هم اونجاست! خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم و بگم چقدر با نقاشیهاش حال میکنم. توی همین فکر بودم که گزارشگر کانال جام جم اومد و ازم اجازه خواست که بامن و "همسر" من مصاحبه کنن و نظرمونو درباره کارهای استاد بپرسن! البته منظورشون از همسرم "آلینا" بود.من هم با کمال میل قبول کردم. واقعا تجربه خوبی بود صحبت کردن با استاد. انقدر فروتن بود که من شرمنده شدم. بعدش هم یک ضبط ربع ساعته بود منم که ترجمه میکردم. اینجوری ماهم توی تلویزیون رفتیم و مشهور شدیم! از اون به بعد علاقه من به هنر استاد فرشچیان جدی شد و روی اون بیشتر مطالعه کردم.
Sunday, April 29, 2007
!بعضی وقتها مشهور میشین
ایران و ایرانی رو بهتر شناختم
از وقتی که شروع کردم به "مهمان نوازی" (میزبانی) هر روز چیزهای بیشتری درباره ایران یاد گرفتم. جاهای جدیدی رو کشف کردم ومردم رو بیشتر شناختم. از اونجایی که تعداد زیادی توریست به ایران نمیاد، برای ایرانیها خیلی جالبه وقتی که یه توریست می بینند. مردم دوست دارن از این فرصت استفاده کنن و با توریست ارتباط برقرار کنن. پارسال وقتی که توی میدان نقش جهان با مهمون فرانسوی قدم میزدم، یک آقای حدودا پنجاه ساله ازم درباره اینکه مهمونم اهل کجاست پرسید. بعد از اینکه فهمید فرانسویه، شروع کرد به اختلاط با "رمی". این آقا با دوچرخه قراضه و لباس چروکش به قدری قشنگ فرانسوی حرف میزد که منو کاملا متاثر کرد.
Thursday, April 26, 2007
مشکل زبان و ارتباط برقرار کردن
خیلی از مهمونهای من زبان انگلیسی رو در سطح معمولی بلد بودن البته به غیر از مهمونایی که از کشورای انگلیسی زبان داشتم مثل خود انگلیس و استرالیا. وقتی که زبان انگلیسی زبان اصلی دو طرف نباشه، برقراری ارتباط خیلی راحت تره و آدم اعتماد به نفس بیشتری هم داره.وقتی که یک کلمه خاص رو نمی دونی ، در نهایت با پانتومیم میشه به راحتی منظور رو رسوند. خیلی جالبه که اگه درصدد یادگیری زبان باشی ، با ارتباط با مهمونهای مختلف به تدریج سطح زبان آدم بالاتر میره ضمن اینکه کلمه های زیادی یاد گرفتم.
Wednesday, April 25, 2007
اعتماد، اولین تجربه من
از وقتی که توی کلوپ عضو شدم چند ماهی طول کشید تا بالاخره تصمیم گرفتم که یک جواب یکی از ایمیلها رو بدم و مهمون بگیرم. البته در اون زمان کلوپ تازه توی ایران راه افتاده بود. به هر حال ، اولین مهمونم دو نفر نروژی بودند. خیلی چیزها نگرانم کرده بود. اول اینکه با خودم می گفتم که "آیا میشه به این دو نفر اعتماد کنم؟ من حتی عکس اونها رو هم ندیدم و فقط یک ایمیل بین ما ردوبدل شده." دوم "حالا که دو نفر نروژی دارن میان چطوری باید ازشون پذیرایی کنم؟ نکنه خرج زیادی برای این دانشجوی بی پول بزارن. اصلا می تونن روی زمین بخوابن؟ کاشکی بهشون جواب نمیدادم!" خلاصه اومدن و همه چیز خیلی خوب گذشت. بر خلاف اون چیزی که فکر می کردم مهمونهای من اصلا انتظار خاصی ازم نداشتن.
چند ماه بعد با یک بلیط رفت و برگشت ایران ایر عازم مسکو شدم. قبلا با چند نفر از اعضای کلوپ در اونجا هماهنگی کرده بودم. آدرس رو پیدا کردم. اینجا بود که دوباره فقط یک لحظه نگران شدم. "من که اونا رو نمیشناسم. اگه دزد باشن چی؟ من به امید کلوپ اینجا اومدم و پول کافی برای رفتن به هتل هم ندارم..." اینجا بود که فهمیدم اعتماد توی کلوپ دوطرفه است. هم میهمان و هم میزبان به هم اعتماد می کنند و این پله اول برای ایجاد یک مشارکت در سفر از طریق کلوپه.