Monday, June 11, 2007

No more posts

Hi everyone, I will stop posting on this blog. Unfortunately, It was not as I expected and nobody really helped. All the Best, Nima

Sunday, May 27, 2007

درباره ایران هنوز دارم یاد میگیرم


وقتی که آدمها به ریشه خود برمی گردند:
(لینکها را خودم برای آگاهی شما اضافه کردم)




Dear Nima,

My name is L... and I am a member of HC. I am Ossetian. Ossetians are an Iranian ethnic group and we speak Ossetic, an Iranian language. I was born in North Ossetia-Alania (a region in the northern Caucasus Mountains) but I am living in Moscow. I would like to tell you that my home is your home.

Let me know if you want come to Moscow. I live alone and my flat located not far from the center of the city.

Best wishes,

L... I...
26th May 2007

Sunday, May 20, 2007

یک ایمیل از ترکیه


این دفعه یک ایمیل از سونر ساریهان اهل ترکیه دریافت کردم. سونر میخواد با همسرش "رکاب زنان" از مرز ترکیه بگذره و بعد از ایران به پاکستان و هند بره. باید اعتراف کنم که اینجور مهمونا خیلی جالبن. دو سال پیش میزبان یک زوج سوئیسی بودم که با دوچرخه از سوئیس یه سمت هند میرفتن و خوب صد البته ایران هم که تنها راه معقول برای مسافرت زمینی از اروپا به آسیاست. این مهمونا پر از انرژی هستن و شنیدن تجربه ها و خاطره هاشون واقعا باارزشه. اونها توی ماه جولای ایران هستن. این برنامه سفرشونه که برای من فرستادن. اگه میخواین ببینیدشون یا کمکشون کنید بهشون ایمیل بزنید.




1. day Doğubeyazıt- Turkey border- Maku 105 km
2. day Maku- Qureh Ziyaeddin 70 km
3. day Qureh Ziyaeddin - Marand 90 km
4. day Marand - Tebriz 115 km
5. day Tebriz gezisi - rest day - jouerney
6. day Tebriz - Ahar 115 km
7. day Ahar - Meskin Saray 70 km
8. day Meskin Saray - Erdebil 100 km
9. day Erdebil - Astara 90 km
10 day Astara - Bandar 110 km
11. day Bandar - Ramsar 135 km
12. day Tahran. Tahran journey
13. day Tahran - Kösk saray 110 km - Tahran
14. day Köşk saray - Kum kent - Kashan 110 km
15. day İsfahan. İsfahan - rest day journey
16. 17. day Yazd - Persopolis - Pakistan border

Monday, May 14, 2007

یک ایمیل از یونان


امروز یک ایمیل از یک دختر یونانی به نام ماریا گرفتم. چند تا سوال از من کرده که اینجا میارم، لطفا اگر میخواین کمکش کنید یا میزبانش باشید بهش ایمیل بزنید. ازم پرسیده که آیا میتونه با دوست پسرش که اهل ترکیه هستش توی هتل اطاق بگیرن. البته من بهش توصیه کردم که هتل نرن و با اعضای کلوپ تماس بگیرند ولی به هر حال سوال جالبیه. میخواد بدونه که چطوری میتونه یه خط موبایل ارزون بخره تا خوانوادش بتونن توی ایران باهاش تماس بگیرن. لطفا اگه اطلاعاتی راجع به تالیا دارید بهش بگید هرچند فکر کنم موبایل یونان توی ایران رومینگ داره. موبایل ایران من توی یونان کار میکرد و رومینگ داشت. درضمن ماریا از یکم تا دهم ژوئن ایرانه.



Friday, May 4, 2007

دیدن دوستان قدیمی


امروز اومدم به يکي ديگه از شهرهاي مالزي تا يکي از دوستاني که قبلا تو مشهد ميزبانش بودم رو ببينم روزي که از شهر اونا گذشتم اون نبود و ژاپن بود و دو روز پيش برگشت و وقتي فهميدم که برگشته دوچرخمو گذاشتم تو خونه دیويد ميزبانم تو يه شهر ديگه و با اتوبوس اومدم به "ايپوه" تا اين دوستمو ببينم. تو ايستگاه اومد دنبالم و الان هم از سيستمه خونش دارم استفاده ميکنم واسه نوشتن اين مطلب. فردا ميخوايم بريم به يکي از های لندهاي معروف مالزي که 80کیلومتر فاصله داره از اينجا. من خودم نرفتم چون تو مسيرم نبود و اون بهم پيشنهاد داد که منو ببره تا اونجا رو ببينم. خيلي صميمي و دوست داشتني با يه خونواده مهربون و غذاهايه فوق العاده... امروز ناهار سیفود(غذای دریایی) داشتيم خوراک خرچنگ و ماهي و چند مدل غذاي ديگه که تا حالا نخورده بودم. جاتون خالي خيلي خوشمزه بود. فردا وقتي از کامرون هايلند برگشتم واسه تون مينويسم که چه طور بود


Thursday, May 3, 2007

سفر و میزبانی و میهمانی


اول از همه تشکر می کنم از نیمای عزیز و مهرداد به خاطر این فکرشون. چیزی که مدتها بود ذهنم رو مشغول کرده بود.
تجربه سفر رو همیشه نمیشه با رفتن آموخت که که گاهی باید از اومده ها پرسید و میهمان که صد البته حبیب خدا هم هست، باری از تجربه ها و نگفته هاست که بایستی گوش بگیری و بشنوی و بشناسی.
فرصتی کوتاه اما ارزشمند واسه شناخت مردمی از دنیای دیگر که همه میان تا داشته هاشونو با تو تقسیم کنن... سفرتو باز کن که مهمان حبیب خداست و خدا خودش روزیشو میرسونه و از دوستان تازه لذت ببر.
زمانی دارم اینا رو مینویسم که مهمان یک فرد اصالتا هندی هستم توی شهر نیبونگ تیبال در کشور مالزی. اومدم اینجا واسه دوسه روز بمونم که الان یک هفته است که اینجام و سرشار از مهمان نوازی و صمیمیت که خود همتاهایی هستن در بهشتی سبز. شهری که اصلا تصمیم نداشتم بمونم و الان هفت روزه که اینجام و هرروز سرگرم شناختن فرهنگیم که با وجود دیوید از اعضای HC دارم میشناسم.
سخن زیاده و زمان کوتاه اما فرصتهایی خواهند بود واسه نوشتن بیشتر و گفتن بیشتر که هر روز خودش قصه ای است از مهمان نوازی این مردم ....


Tuesday, May 1, 2007

جواب چند سوال


قبلا چند نفر از دوستان کلوپ سوالهایی رو از من کردن که من اونهارو تکرار میکنم تا درصورتیکه سوال شما هم هست جوابش داده شده باشه.
خیلیها میپرسن که چه فصلی توریست بیشتری میاد و طبعا مهمونهای بیشتری خواهند داشت؟ فصل تابستون برای من توی این دوسال شلوغ ترین فصل بوده. پارسال به طور متوسط روزی دو تا سه ایمیل از اعضای کلوپ دریافت میکردم. بیشتر مهمونها از کشورهای اروپایی هستند و به ندرت از استرالیا، مکزیک و پاکستان هم اعضای کلوپ به ایران سفر می کنند. البته معمولا افراد با اعضایی که تعداد نظر یا comment بیشتری دارند، تماس میگیرند و من شخصا با این مخالفم. اگر تازه عضو شدید و بعد از زمان طولانی کسی با شما تماس نمیگیره، سعی کنید با تماس گرفتن با اعضای فعال از اونها بخواین که مهمونها رو به شما معرفی کنن. من توی این یک سالی که خارج از ایران هستم، چند تفر رو به دوستای جدید ارجاع دادم. اگر شما هم مایل هستین میتونم شمارو به مهمونها معرفی کنم.
ادامه دارد...


Sunday, April 29, 2007

!بعضی وقتها مشهور میشین



"آلینا" اولین عضو کلوپ بود که من رو در شهرسن پطرزبورگ "مهمان نوازی" کرد. من همیشه خارجیها رو متقاعد میکنم که به ایران سفر کنن. "آلینا" هم متقاعد شده بود و بعد از یک سال اومد ایران. وقتی که داشتیم از موزه استاد فرشچیان دیدن می کردیم، فهمیدم که خود استاد فرشچیان هم اونجاست! خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم و بگم چقدر با نقاشیهاش حال میکنم. توی همین فکر بودم که گزارشگر کانال جام جم اومد و ازم اجازه خواست که بامن و "همسر" من مصاحبه کنن و نظرمونو درباره کارهای استاد بپرسن! البته منظورشون از همسرم "آلینا" بود.من هم با کمال میل قبول کردم. واقعا تجربه خوبی بود صحبت کردن با استاد. انقدر فروتن بود که من شرمنده شدم. بعدش هم یک ضبط ربع ساعته بود منم که ترجمه میکردم. اینجوری ماهم توی تلویزیون رفتیم و مشهور شدیم! از اون به بعد علاقه من به هنر استاد فرشچیان جدی شد و روی اون بیشتر مطالعه کردم.


ایران و ایرانی رو بهتر شناختم


از وقتی که شروع کردم به "مهمان نوازی" (میزبانی) هر روز چیزهای بیشتری درباره ایران یاد گرفتم. جاهای جدیدی رو کشف کردم ومردم رو بیشتر شناختم. از اونجایی که تعداد زیادی توریست به ایران نمیاد، برای ایرانیها خیلی جالبه وقتی که یه توریست می بینند. مردم دوست دارن از این فرصت استفاده کنن و با توریست ارتباط برقرار کنن. پارسال وقتی که توی میدان نقش جهان با مهمون فرانسوی قدم میزدم، یک آقای حدودا پنجاه ساله ازم درباره اینکه مهمونم اهل کجاست پرسید. بعد از اینکه فهمید فرانسویه، شروع کرد به اختلاط با "رمی". این آقا با دوچرخه قراضه و لباس چروکش به قدری قشنگ فرانسوی حرف میزد که منو کاملا متاثر کرد.


Thursday, April 26, 2007

مشکل زبان و ارتباط برقرار کردن


خیلی از مهمونهای من زبان انگلیسی رو در سطح معمولی بلد بودن البته به غیر از مهمونایی که از کشورای انگلیسی زبان داشتم مثل خود انگلیس و استرالیا. وقتی که زبان انگلیسی زبان اصلی دو طرف نباشه، برقراری ارتباط خیلی راحت تره و آدم اعتماد به نفس بیشتری هم داره.وقتی که یک کلمه خاص رو نمی دونی ، در نهایت با پانتومیم میشه به راحتی منظور رو رسوند. خیلی جالبه که اگه درصدد یادگیری زبان باشی ، با ارتباط با مهمونهای مختلف به تدریج سطح زبان آدم بالاتر میره ضمن اینکه کلمه های زیادی یاد گرفتم.


Wednesday, April 25, 2007

اعتماد، اولین تجربه من


از وقتی که توی کلوپ عضو شدم چند ماهی طول کشید تا بالاخره تصمیم گرفتم که یک جواب یکی از ایمیلها رو بدم و مهمون بگیرم. البته در اون زمان کلوپ تازه توی ایران راه افتاده بود. به هر حال ، اولین مهمونم دو نفر نروژی بودند. خیلی چیزها نگرانم کرده بود. اول اینکه با خودم می گفتم که "آیا میشه به این دو نفر اعتماد کنم؟ من حتی عکس اونها رو هم ندیدم و فقط یک ایمیل بین ما ردوبدل شده." دوم "حالا که دو نفر نروژی دارن میان چطوری باید ازشون پذیرایی کنم؟ نکنه خرج زیادی برای این دانشجوی بی پول بزارن. اصلا می تونن روی زمین بخوابن؟ کاشکی بهشون جواب نمیدادم!" خلاصه اومدن و همه چیز خیلی خوب گذشت. بر خلاف اون چیزی که فکر می کردم مهمونهای من اصلا انتظار خاصی ازم نداشتن.
چند ماه بعد با یک بلیط رفت و برگشت ایران ایر عازم مسکو شدم. قبلا با چند نفر از اعضای کلوپ در اونجا هماهنگی کرده بودم. آدرس رو پیدا کردم. اینجا بود که دوباره فقط یک لحظه نگران شدم. "من که اونا رو نمیشناسم. اگه دزد باشن چی؟ من به امید کلوپ اینجا اومدم و پول کافی برای رفتن به هتل هم ندارم..." اینجا بود که فهمیدم اعتماد توی کلوپ دوطرفه است. هم میهمان و هم میزبان به هم اعتماد می کنند و این پله اول برای ایجاد یک مشارکت در سفر از طریق کلوپه.